


دم غروب میان حضور خسته اشیا
| تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو | پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو |
| ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز | کزسر صدق میکندشب همه شب دعای تو |
| من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان | قال و مقال عالمی میکشم از برای تو |
| دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار | گوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو |
| خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند | این همه نقش میزنم از جهت رضای تو |
| شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر | کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو |
| شاهنشین چشم من تکیه گه خیال توست | جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو |
| خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن | حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو |



به لطف ناپایداری هوا چند روز گذشته می شد در کوههای اطراف شهر شاهد چنین مناظر زیبایی بود
و با خیال راحت نفس کشید







شدت آلاینده ها موجب سوزش گلو می شد اما خوشبختانه هنوز این قسمت هوای پاک دارد اما دیدن سایر نقاط در
آلودگی انسان را می آزارد امیدواریم فکری هم به حال محیط زیست بشود







در این برنامه بادوستان عزیز آقایان باقری کریمی بیات وغلامی همراه بودیم
بر می انگیزد که فقط میتونم بگم جای دوستان خالی
این جنگلها در قسمتی از مسیر جنگلی است که از روستای اورست سمنان تا بهشهر می رسد
برای رسیدن به منطقه زارمرود از شهرستان نکا میتوان با ماشین حدود 60 کیلومتر وارد جنگل شد که به روستای چناربن می رسد واز آنجا بصورت پیاده روی وارد جنگل زارمرود شد





اقامت در کنار دریاچه را در خاطرات مرور می کردم تا آنکه هفته پیش آرش از تهران تماس گرفت
وگفت آخر هفته با کوهنوردان کارخانه ساپکو برنامه دیدار از گهر را داریم من هم مشتاقانه پذیرفتم
اولین باری که دریاچه گهر را دیدم سال ۱۳۵۳ از بالای اشترانکوه بود در همان برنامه تصمیم گرفتیم
راهی به سمت پائین پیدا کنیم اما در هر طرف دیواره های عظیم مانع می شدند وسرانجام شب
فرا رسید ودر روی صخره ای نا هموار و مشرف به پرتگاهی مهیب شب را به صبح رساندیم و فردا روز
به قله برگشته واز مسیر چال کبود و گل گل بازگشتیم آن سالها در درود واراک کمتر کسی از وجود
چنین دریاچه ای مطلع بود دنبال یافتن راهی برای رفتن به کنار دریاچه بودیم تا آنکه برادر یکی از
همنوردان که در تهران دانشجو بود در ارتباط با گروههای کوهنوردی توانست مسیر قله به دریاچه را
شناسائی کند سال بعد در اوایل تیرماه عازم قله اشترانکوه شدیم و پس از عبور از گل گهر بالای
شکافی رسیدیم که گروهی بنام بوتان با رسم فلش نوشته بودند( بطرف در یاچه ) ابتدا با شیب تند
وارد شدیم اما پس از مدتی به شن اسکی بکری رسیدیم که با هر قدم چندین متر با آن حرکت می
کردیم ۳ ساعته شن اسکی را پائین آمدیم از کنار آبشاری زیبا گذشتیم وسپس جنگلی انبوه که
تنها چند درخت آن باقی است عبور کردیم تا به تپه مشرف به دریاچه رسیدیم از دیدن دریاچه مدتها مات
و مبهوت غرق زیبائیهای آن بودیم که ناگهان افسری با دو گروهبان به سرعت به سمت ما آمدند
افسر با تشر می گفت شما چطور اینجا آمدید کی اینجا را به شما نشان دادقضیه را برایش تعریف کردم
که از قله آمدیم کمی آرام گرفت و گفت شانس آوردید که شاهپور غلامرضا که اینجا قرق اختصاصی اوست
دیروز با هلی کوپتر از اینجا رفته و امشب شما می توانید اینجا بمانید و گرنه همین حالا می بایست
می رفتید دوکوهنورد آلمانی آنجا بودند که مشغول ماهیگیری بودند وقتی ما ساکن شدیم از ماهیهای
صید شده که بزرگ هم بودند تعدادی به ما دادند که بعد گفتند تخم قزل آلای خال قرمز را قبلآ با هلیکوپتر
در دریاچه ریخته اند به هر صورت در راه برگشت مسیر دریاچه به درود را یاد گرفتیم و سالهای بعد
بارها این مسیر ها را پیمودیم اما چیزی که در مقایسه با آن سالها انسان را می آزارد ظلمی است
که بر محیط زیست می رود نابودی جنگلها یخچالها مراتع درختچه ها واز همه بدتر کوهی از زباله
که در اطراف دریاچه ومسیر آن انباشته شده است








۹
مهاجران - گردنه پاکل و پناهگاه راسوند اجرا شد که از زحمات ایشان کمال تشکر را داریم











متنوع و زیبا معماری آداب و رسوم و معیشت مردم همگی دیدنی و جذاب هستند قله آراگاتس
که بلندترین قله و بام ارمنستان نامیده می شود دریاچه های آب شیرین از جمله دریاچه کاری
در جوار آراگاتس ودر یاچه سوان در قسمت شرق آن مناظری بدیع و خاطره انگیز دارند دراین برنامه
دوست عزیز آقای علی اکبر باقری حضور داشت که برای دومین بار قله را صعود می کرد
کوه آراگاتس که حاصل گدازه های آتشفشانی است آخرین فوران آن حدود ۵۰۰۰ سال
پیش بوده و اکنون کاسه آتشفشان بصورت یخچال بین قله هایی است که آنرا احاطه کرده
سنگهای مسیر ریزشی سنگهای ریزشی تمام دامنه ها را پوشانده اند اما با همه اینها
گلهای زیبا بیشتر این مناطق را فرا گرفته اند کوهنوردان سایر کشورها هم به دیدار آراگاتس
می آیند که گروههایی که ما به آنها برخوردکردیم از لهستان هلند چک و آلمان و کره بودند







مختصات: ۰۰″ ۱۲′ ۴۴°شرقی ۰۰″ ۳۲′ ۴۰°شمالی / ۴۴٫۲غرب ۴۰٫۵۳۳۳۳۳۳جنوب / -۴۴٫۲;-۴۰٫۵۳۳۳۳۳۳ (نقشه)
| آراگاتس Արագած | |
|---|---|
| جغرافیا | |
| ارتفاع | ۴۰۹۵ متر |
| مکان | استان آراگاتسوتن، ارمنستان |
| زمینشناسی | |
| گونه | آتشفشانی مطبق |
| سن | هولوسن |
کوه آراگاتْسْ (به ارمنی: Արագած) یکی از بلندترین قلههای ارمنستان است و در استان آراگاتسوتن در شمال غربی ایروان واقع شده است.
این کوه یک آتشفشان مرده به ارتفاع 4,095 متر است. آراگاتس کوهی تنها است که چهار قله آن گرداکرد یک دهانه آتشفشانی قرار گرفته اند. این کوه از مناطق محبوب برای کوهنوردان ارمنستان است و رصدخانهای به نام رصدخانه بیوراکان و دژی از قرون وسطی به نام دژ آمبرد نیز در آن جای گرفته است.
شهر آشتاراک، از شهرهای اصلی ارمنستان در جنوب کوه آراگاتس قرار گرفته. نام استان آراگاتسوتن به معنی «کوهپایه آراگاتس» است.
دریاچه سوان در ۶۰ کیلومتری شمال شرقی ایروان و در استان گغارکونیک قرار دارد. سوان که بزرگترین دریاچهٔ قفقاز و از بزرگترین دریاچههای کوهستانی آب شیرین در جهان است در بلندای ۱۹۱۶ متری سطح دریا واقع شده است. نام سوان از ریشهٔ اورارتویی سیونا و به معنی «سرزمین دریاچهها» گرفته شدهاست. حدود ۳۶ جویبار به دریاچه سوان میریزند و تنها رودخانهای که از سوان سرچشمه میگیرد رود هِرازدان است.
از گردشگاههای پیرامون سوان چشمهٔ آب معدنی دیلیجان و شهرستانی به همین نام است.
ماهی قزلآلای مشهوری به نام ایشخان (شاهزاده) بومی دریاچه سوان است.

http://www.highinfatuation.com/blog/moablandia/
http://www.noahhowell.com/2011/07/norway-jonathan-iv/
|
اولین زن فاتح قله نانگابارپات در حین بازگشت از قله كاشربورم ۲ دچار حادثه شده و جان باخت. به گزارش «آینده»؛ لیلا اسفندیاری كه اوایل تیر ماه سال جاری به منظور صعود به قله ۸ هزار و ۳۵ متری كاشربورم ۲ راهی پاكستان شده بود پس از یك ماه تلاش امروز جمعه بعد از ظهر موفق به صعود این قله از رشتههای هیمالایا شد. وی هنگام بازگشت از قله دچار حادثه شده و بر اثر سقوط جان باخت. سایت باشگاه كوه نوردی و اسكی دماوند هم نوشت: لیلا اسفندیاری كوه نورد پرتوان و عضو باشگاه كوه نوردی و اسكی دماوند كه برای صعود قلل گاشربروم ۱ و ۲ به منطقه قراقروم پاكستان رفته بود پس از صعود قله گاشربروم ۲، به هنگام بازگشت در حین فرود از مسیر دشوار یخی در زیر قله ، سقوط كرده و متاسفانه جان باخته است . بر اساس گزارشات تلفنی سایر همنوردان ایرانی و خارجی كه همراه لیلا در صعود قله شركت داشته اند پیكر لیلا پس از ۳۰۰ متر سقوط در ارتفاع نزدیك به ۷۷۰۰ متری جبهی پاكستان در مكانی خارج از مسیر متوقف میشود ...هم اكنون سایر صعودكنندگان در صحت و سلامت در كمپ سوم مستقر میباشند. خانواده اسفندياري امروز (شنبه) در بيانيهاي كه در زير آمده است خواهان باقي ماندن پيكر دخترشان در ارتفاعات اين قله شدند: نقل از سایت کوه نیوز
شنیدم که چون قــوی زیبا بمیـــــــرد فریبنــــده زاد و فریبــــا بمیـرد شب مرگ تنهــــــا نشیند به موجــــی رود گوشه ای دور وتنهـا بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب که خـود درمیان غزلهـــا بمیرد گروهی بر آننــد کاین مـــرغ شیـــــدا کجا عاشقی کـــــرد آنجا بمیـرد شب مرگ از بیــــــم آنجا شتابــــــــد که از مرگ غافل شود تا بمیـرد من این نکتــــــه گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحـــرا بمیرد چو روزی زآغوش دریـــا برآمــــــــد شبی هـم درآغوش دریا بمیـــرد تو دریای مــن بودی آغوش واکــــــن که میخواهـد این قوی تنها بمیرد |
که می گفت کجایی ما الان در چشمه خاکیم و یک نفر در اینجا سکته کرده و ما به اورژانس زنگ زدیم
اگر در مسیری راهنمائیشان کن به چشمه خاک بیایند پس از مدتی صدای آژیر آمبولانس و سپس
ماشین رسید اما کنار استخر ورودی بین بلوک های سیمانی را با سیم بکسل بسته بودند مدتی
طول کشید تا سرانجام با آمدن کامیونی در را گشودند و امبولانس وارد شد و در دره گردو ادامه مسیر
داد پس از حدود ۵۰۰ متر بلوک سیمانی بعد راه را بسته بود افراد امداد پیاده شدند گفتند دیگر فایده
ندارد الان نیم ساعت از ساعت ۹ که به ما زنگ زده اند گذشته و زمان مفید برای رسیدن بالای سر
چنین فردی ده دقیقه یا حداکثر یک ربع است بچه های بالا تماس گرفتند چرا نمی آیید هنوز نبض
ضعیفی دارد بچه های امداد را راضی کردیم که پیاده بطرف بالا همراه برانکارد و جعبه امداد حرکت
کنیم دو امداد گر هم بدون کفش و لباس مناسب قبول کردند و به هر زحمتی بود تا بید سوخته آمدند
آنجا یکی از بچه ها از بالا آمده بود و منتظر ما بود جعبه کمکهای اولیه را که سنگین هم بود گرفت
و به طرف بالا حرکت کرد من هم از چشمه که کمی بالا تر است آب آوردم و دوستان امداد پس از
نوشیدن آب به طرف بالا حرکت کردیم ساعت ۱۲ به محل رسیدیم اما متاسفانه بیمار فوت کرده بود
با هلال احمر تماس گرفتیم گفتند تا ما برسیم طول می کشد اگر می تونید اورا به پایین تر منتقل کنید
با استفاده از برانکارد حدود ۲۰۰ متر پایین تر به زیر درختان چشمه خاک آوردیم من به بید سوخته
بر گشتم و از چوپانها که گوسفند ها را کنار چشمه خوابانده بودند خواستم یکی از الاغهایشان را
در اختیار ما بگذارند آنها قبول کردند بشرطی که هر چه سریعتر آنرا بر گردانم پس از بر گشتن بطرف
بالا دیدم بچه ها مقداری پایین تر آمده اند اما دیگر رمقی ندارند جنازه را روی الاغ گذاشتیم و به
بیدسوخته آوردیم بچه های امدادنجات کوهستان هلال احمرهم رسیدندجنازه را داخل بسکت گذاشتند
در این اثنا من هم از چوپانها خواهش کردم اجازه دهند آنرا تا کنار ماشین ببرند آنها هم موافقت
کردند و باز شرط خود را تکرار کردند ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود ما هم پس از مدتی استراحت
افسرده و غمگیین بطرف شهر حرکت کردیم
|
با توجه به هماهنگی های صورت گرفته از طریق هیئت استان با کارگروه پزشکی فدراسیون کوهنوردی و صعودهای ورزشی مقرر گردید دوره مقدماتی پزشکی کوهستان در استان مرکزی در روزهای پنج شنبه و جمعه 13 و 14 مرداد ماه برگزار گردد.
این دوره 16 ساعته و به صورت فشرده در دو روز برگزار خواهد شد و در طی آن دروس زیر تدریس می گردد: - فیزیولوژی ارتفاع - بیماریهای ارتفاع ۵/۲ساعت - هیپوترمیا ۵/۱ ساعت - سرمازدگی ۵/۱ ساعت - گرمازدگی ۵/۱ ساعت - نورزدگی (آفتاب سوختگی ، برف کوری) ۵/۱ ساعت - اصول و مبانی تغذیه در کوهنوردی - آب و الکترولیت ۲ ساعت - اصول ومبانی کمکهای اولیه با گرایش (شناخت حوادث ، ایمنی ها ، ۲ ساعت پیشگیری ها ، ارزیابی حادثه ، آمادگیها) - صاعقه ۲ساعت - جعبه کمکهای اولیه ۵/۱ساعت ضمنا افرادی که هنوز موفق به ثبت نام و ارائه مدارک نشده اند می توانند جهت ثبت نام با خانم نادری (09183688695 ) تماس حاصل فرمایند. | ||
در اولین روز تابستان بود که دو ماه دیر تر از پارسال بود این برنامه که به توصیه آقای کریمی و ماشین
آقای بیات انجام شد در ساعت ۵/۴ عصر روز سه شنبه به همدان رسیدیم پس از پارک ماشین در
در گاراژ ابتدای دره مراد بیک ساعت ۵ به سمت کوه حرکت کردیم در ابتدای دره در کوچه باغها سایه
درختان وآب جویبارها که جاده را هم خیس می کرد موجب لطافت هوا می شد وپس از ساعتی که از
باغات غبور کردیم در ادامه دره سبزه زاران و آبهای روان کم کم ارتفاع موجب خنکی مطبوع هوا می شد
ساعت ۵/۹ به پناهگاه رسیدیم بر خلاف سال قبل که بواسطه شلوغی مجبور شدیم شب را بیرون
پناهگاه بخوابیم امسال پناهگاه اختصاصی بود و حتی در طول شب هم کسی نیامد دست مسئولین
پناهگاه درد نکند از تمیزی موکت ها رنگ کردن در ها گذاشتن شمعدان و زیر اجاقی کمکهای اولیه
همه از مراقبت و دلسوزی ایشان حکایت میکند به هر صورت صبح ساعت ۸ پس از صبحانه به سمت قله
حرکت کردیم ساعت ۹ قله بودیم قله های الوند کلاغ لان قزل ارسلان و سایر قله ها از دور خودنمایی
میکردند تا ۵/۹ قله بودیم سپس به سمت پایین سرازیر شدیم ساعت یک به ابتدای باغها رسیدیم
و پس از صرف نهار و کمی استراحت بطرف همدان وسپس اراک حرکت کردیم






۳نفر از دوستان با گروه ایشان همراه شدیم جنگل لفور که در منطقه سواد کوه مازندران قرار دارد
از نظر دیرین شناسی مربوط به دوران سوم و دارای ذخائر عظیم ذغال سنگ است که در منطقه
زیراب در حال بهره برداری است هر چند سودا گرانی که دشمن جنگلها هستند هر جا بتوانند از
نابود کردن این گنجینه های طبیعی و ثروتهای ملی نمی گذرند اما وجود مناطق پر شیب در خیلی
از مناطق این جنگلها را از دستبرد آنها مصون نگهمیدارد ما مسیر جنگلی را از آلاشت آغاز کردیم
و جهت حرکت ما بیشتر در جهت شمال شرق در مدت سه روز وروزی ۷ یا ۸ ساعت پیاده روی بود
در مسیر شب سوم در امامزاده گزو و صبح زود روز بعد به دیدار آبشار زیبای گزو رفتیم که به ارتفاع
۷۵ متر و محل ریزش آن مدور وبسیار جذاب و دیدنی است از آبشار دوباره به امامزاده برگشتیم
ودر ادامه مسیر ۳۰/۴عصر به جمشیدآباد لفور جایی که اتوبوس منتظرمان بود رسیدیم
دو پارگراف زیر برگرفته از وبلاگ لفور سرزمین نجابت و پاکیها ست
در منطقه لفور سوادکوه، منطقه جنگلی بزرگی قرار دارد بنام پرتاس. بعضی معنی لغوی آن را معادل پرطاوس ذکر کردند. اما از معنای این واژه و انگیزه نامگذاری این منطقه به این نام اطلاع دقیقی در دست نیست. امیدوارم زبانشناسان معنی مناسب انرا بیابند و اعلام نمایند. از لحاظ زمین شناسی این منطقه از مناطق دیرین زمین شناسی محسوب می شود. فسیل های بجامانده از موجودات و درختان و ذخایر عظیم ذغال سنگ ، حکایت از عمر بسیار طولانی این منطقه دارد. ولی آنچه مسلم است پرتاس نام یک منطقه جنگلی وسیع با درختان انبوه و سربفلک کشیده ای است که در مناطق بالادست سد البرز واقع شده است. این منطقه جنگلی در محدوده جغرافیایی محدود به دشت های لفور(جنوبی) رشته کوه البرز در جنوب و جنوب شرق این منطقه جنگلی محل رشد و نمو گونه های طبیعی درختان توسكا، راش، ون، ملج، بلوط، نمدار و لرگ، ممرز كهلو و گونه های ارزشمند و منحصر بفرد سرخدار است. گاهی محیط دور بعضی از درختان این منطقه به حدود پانزده متر می رسد. از ميان گونههاى گياهى منطقه گل گاوزبان، سير كوهى، گلپر، و موسير بسيار ديده مىشود، و در ارتفاعات، گون و آويشن مىرويد. گلهاى منطقه شامل مينا، نسترن كوهى، شقايق، پامچال، زنبق، و گل زعفران است، كه اين آخرى در فصل بهار مىرويد.
متأسفانه علاوه بر نابودی جنگل، گونههاى كمنظير جانورى اين منطقه نیز به دليل شكارهاى بىرويه رو به نابودى هستند و فقط تعداد كمى كل و بز، گراز، روباه، شغال و كبك، عقاب، و زغن در ارتفاعات زندگى مىكنند. اگر مسئولان محیط زیست، نمایندگان و مردم بیش از این بی تفاوت باشند و اقدامی نکنند پرتاس برای همیشه خواهد مرد. فقط با اعلام این منطقه بعنوان یک منطقه حفاظت شده می توان دست تعدی و تجاوز چوب خواران را از جنگل های این منطقه کوتاه کرد. چوبخوارانی که در پوشش شرکت هایی با نام های فریبنده و به بهانه هایی واهی در واقع خون جنگل را می خورند و خون جنگل خون جاری در رگهای نسل های آینده است.






آرش کمانگیر
برف میبارد،
برف میبارد به روی خار و خارا سنگ.
کوهها خاموش،
درهها دلتنگ،
راهها چشمانتظار کاروانی با صدای زنگ.
بر نمیشد گر ز بام کلبهها دودی،
یا که سوسوی چراغی، گر پیامیمان نمیآورد،
رد پاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان،
ما چه میکردیم در کولاک دلآشفتۀ دمسرد؟
آنک آنک کلبهای روشن،
روی تپه، روبروی من. . .
در گشودندم.
مهربانیها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعلۀ آتش،
قصه میگوید برای بچههای خود، عمو نوروز:
«. . . گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکتهها کاینجاست
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغهای گُل،
دشت های بیدر و پیکر؛
سر برون آوردن گُل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندمزارها در چشمۀ مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غمِ انسان نشستن؛
پا بهپای شادمانیهای مردم پای کوبیدن،
کار کردن، کار کردن،
آرمیدن،
چشمانداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن؛
جرعههایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛
گاهگاهی،
زیر سقفِ این سفالین بامهای مهگرفته،
قصههای درهم غم را ز نمنمهای باران شنیدن؛
بیتکان گهوارۀ رنگینکمان را،
در کنارِ بام دیدن؛
یا شبِ برفی،
پیشِ آتشها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
پیر مرد آرام و با لبخند،
کُندهای در کورۀ افسرده جان افکند.
چشمهایش در سیاهیهای کومه جُستوجو میکرد؛
زیر لب آهسته با خود گفتوگو میکرد:
«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعلهها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو، ای انسان؛
جنگل، ای روییده آزاده،
بیدریغ افکنده روی کوهها دامان،
آشیانها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمهها در سایبانهای تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جانِ تو خدمتگر آتش. . .
سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!
زندگانی شعله میخواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،
ـ «شعلهها را هیمه باید روشنیافروز.
کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.
او بهجان، خدمتگزار باغ آتش بود.
روزگاری بود.
روزگار تلخ و تاری بود؛
بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.
دشمنان، بر جانِ ما چیره.
شهر سیلیخورده هذیان داشت.
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بدنامی،
روزگارِ ننگ.
غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق، در بیماری دلمردگی بیجان.
فصل ها فصل زمستان شد،
صحنۀ گُلگشتها گُم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستانهای خاموشی،
میتراوید از گُلِ اندیشهها عطرِ فراموشی.
ترس بود و بالهای مرگ؛
کس نمیجٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمهگاه دشمنان پُر جوش.
مرزهای مُلک،
همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بیسامان.
بُرجهای شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .
هیچ سینه کینهای در بر نمیاندوخت.
هیچ دل مهری نمیورزید.
هیچکس دستی به سوی کس نمیآورد.
هیچکس در روی دیگر کس نمیخندید.
باغهای آرزو بیبرگ؛
آسمان اشکها پُربار.
گرمرو آزادگان دربند،
روسپی نامردمان در کار . . .
انجمنها کرد دشمن،
رایزنها گردِ هم آورد دشمن،
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.
نازکاندیشانشان بیشرم،
ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ
یافتند آخر فسونی را که میجُستند . . .
چشمها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُستوجو میکرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو میکرد:
« آخرین فرمان،
« آخرین تحقیر . . .
« مرز را پرواز تیری میدهد سامان.
« گر بهنزدیکی فرود اید،
« خانههامان تنگ،
« آرزومان کور . . .
« ور بپرد دور،
« تا کجا؟ تا چند؟
« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو میکرد؛
چشمها بیگفتوگویی؛ هر طرف را جستوجو میکرد.»
پیر مرد، اندوهگین، دستی بهدیگر دست میسایید
از میانِ درههای دور، گُرگی خسته مینالید.
برف روی برف میبارید.
باد، بالش را به پشت شیشه میمالید.
ـ «صبح میآمد.»
پیرمرد آرام کرد آغاز.
ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،
دشت نه، دریایی از سرباز . . .
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بینفس میشد سیاهی دردهان صبح؛
باد پر میریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
دو و دو و سهوسه به پچپچ گردِ یکدیگر؛
کودکان، بر بام،
دختران، بنشسته بر روزن،
مادران، غمگین کنارِ در.
کمکمک در اوج آمد پچپچِ خُفته.
خلق، چون بحری بر آشفته،
بهجوش آمد،
خروشان شد،
بهموج افتاد؛
بُرش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
«منم آرش!»
ـ چنین آغاز کرد آنمرد با دشمن، ـ
« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
« اینک آماده.
« مجوییدم نسب،
« فرزند رنج و کار،
« گریزان چون شهاب از شب،
« چو صبح آمادۀ دیدار.
« مبارکباد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
« شما را باده و جامه
« گوارا و مبارکباد!
« دلم را در میان دست میگیرم.
« و میافشارمش در چنگ؛
« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛
« دل، این بیتابِ خشمآهنگ . . .
« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
« که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
« که جامِ کینه از سنگ است.
« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
« در این پیکار،
« در این کار،
« دلِ خلقی است در مُشتم.
« امید مردمی خاموش همپُشتم.
« کمانِ کهکشان در دست،
« کمانداری کمانگیرم.
« شهابِ تیزرو تیرم.
« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.
« بهچشمِ آفتابِ تازهرس جایم.
« مرا تیر است آتشپر.
« مرا باد است فرمانبر.
« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.
« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
« در این میدان
بر این پیکانِ هستیسوزِ سامانساز،
« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»
پس آنگه سر بهسوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،
« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.
« به صبح راستین سوگند!
« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاکبین سوگند!
« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛
« پس آنگه بیدرنگی خواهدش افکند.
« زمین میداند این را، آسمانها نیز،
که تن بیعیب و جان پاک است.
« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛
« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»
درنگ آورد و یکدم شد بهلب خاموش.
نفس در سینهها بیتاب میزد جوش.
« ز پیشم مرگ،
« نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
« بههر گامِ هراسافکن،
« مرا با دیدۀ خونبار میپاید.
« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،
« بهراهم مینشیند، راه میبندد؛
« بهرویم سرد میخندد؛
« به کوه و دره میریزد طنین زهرخندش را،
« و بازش باز میگیرد.
« دلم از مرگ بیزار است؛
« که مرگِ
اهرمنخو آدمیخوار
است.
« ولی آندم
که ز اندوهان روانِ زندگی
تار است؛
« ولی،
آندم که نیکی و بدی را
گاهِ
پیکار است،
« فرو رفتن
بهکامِ مرگ شیرین است.
« همان بایستۀ
آزادگی این است.
« هزاران
چشمِ گویا و
لبِ خاموش،
« مرا
پیکِ امیدِ
خویش میداند.
« هزاران دستِ
لرزان و دلِ پُر جوش
« گهی میگیردم،
گه پیش میراند.
« پیش
میآیم.
« دل و جان را به زیورهای
انسانی میآرایم.
« به نیرویی که دارد زندگی
در چشم و در لبخند
« نقاب از چهرۀ
ترسآفرین مرگ خواهم کند.»
نیایش را، دو زانو بر زمین
بنهاد.
بهسوی قلهها دستان ز هم
بگشاد:
« برآ،
ای آفتاب، ای توشۀ
امید!
« برآ،
ای خوشۀ خورشید!
« تو جوشان
چشمهای، من
تشنهای بیتاب.
« برآ،
سر ریز کُن، تا جان شود
سیراب.
« چو پا در کامِ
مرگی تُندخو دارم،
« چو در دل جنگ با اهریمنی
پرخاشجو دارم،
« بهموجِ روشنایی
شستشو خواهم،
« ز گلبرگِ
تو، ای زرینهگُل،
من رنگ و بو خواهم.
« شما،
ای قلههای سرکشِ
خاموش،
« که پیشانی به تُندرهای
سهمانگیز میسایید،
« که بر ایوانِ
شب دارید چشمانداز رویایی،
« که سیمین پایههای
روزِ زرین را
بهروی شانه
میکوبید،
« که ابرِ
آتشین را در پناهِ خویش
میگیرید.
« غرور و سربلندی هم شما را باد!
« امیدم
را برافرازید،
« چو پرچمها
که از بادِ سحرگاهان
بهسر دارید.
« غرورم را نگه دارید،
« بهسان آن پلنگانی که در
کوه و کمر دارید.»
زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش»
گوش،
به یالِ کوهها
لغزید کمکم پنجۀ خورشید.
هزاران نیزۀ زرین به چشم
آسمان پاشید.
نظر افکند آرش سوی شهر،
آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنارِ در؛
مردها در راه.
سرود بیکلامی، با غمی
جانکاه،
ز چشمان برهمی شد با نسیمِ
صبحدم همراه.
کدامین نغمه میریزد،
کدام آهنگ آیا میتواند
ساخت،
طنین گامهای استواری را
که سوی نیستی مردانه میرفتند؟
طنین گامهایی را که
آگاهانه میرفتند؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بامها او را
صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردنبندها
در مُشت،
همره او قدرت عشق و وفا کردند.
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکافِ دامنِ
البرز بالا رفت.
وز پی او،
پردههای اشک پی در پی
فرود آمد.»
بست یکدم چشمهایش را،
عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤیا.
کودکان با دیدگان خسته و پیجو،
در شگفت از پهلوانیها.
شعلههای کوره در پرواز.
باد در غوغا.
ـ «شامگاهان،
راهجویانی که
میجستند، آرش را
بهروی قله ها، پیگیر،
باز گردیدند.
بینشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بیتیر.
آری، آری،
جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صدهزاران تیغۀ
شمشیر کرد آرش.
تیرِ آرش را سوارانی که
میراندند بر جیحون،
بهدیگر نیمروزی از پی آن
روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.
آفتاب،
در گریز بیشتابِ خویش،
سالها بر بام دنیا پاکشان
سر زد.
ماهتاب،
بینصیب از
شبرویهایش،
همه خاموش،
در دلِ هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را در گشت،
سالها بگذشت.
سالها و باز،
در تمام پهنۀ البرز،
وین سراسر قلۀ مغموم و
خاموشی که میبینید،
وندرون درههای برفآلودی
که میدانید،
رهگذرهایی که شب در راه
میمانند؛
نامِ آرش را پیاپی در دل
کُهسار میخوانند،
و نیازِ خویش
میخوانند.
با دهان سنگهای کوه،
آرش میدهد پاسخ؛
میکندشان از فراز و از
نشیب جادهها آگاه،
میدهد امید.
مینماید راه.»
در برون کلبه میبارد.
برف میبارد بهروی خار و
خارا سنگ.
کوهها خاموش.
درهها دلتنگ.
راهها چشمانتظار کاروانی
با صدای زنگ . . .
کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
میگذارم کُندهای هیزم در
آتشدان.
شعله بالا میرود، پُرسوز
شنبه 23 اسفند 1337
* * *
لینکهای مرتبط با مطلب در این سایت:
●
پژوهشی در
بارۀ «آرش کمانگیر» از آغاز تا امروز.
|
|
|
| حکایتخانه | ترانهها و خاطرهها | روايت حکايت مکتوب | جُنگ صدا | تماس | |
|
|
ا
جلب می کند بطوری که روستائیان اطراف آن افسانه هایی در باره تشکیل و نحوه رشد آن که
بنا بر این گفته هنوز هم سالی به اندازه یک ساقه گندم ارتفاعش اضافه می شود در روز جمعه
ساعت ۸.۳۰ دقیقه از مقابل سراب اسکان ابتدا به طرف پناهگاه و پس از اندکی استراحت عازم
قله شدیم یک گروه کوهنوردان شهرمان ویک گروه از نهاوند که شب را در پناهگاه مانده بودند
در تدارک باز کردن مسیر جدید و صعود از دیواره بودند دو نفر از کوهنوردان نهاوند که با ما به قله
آمدند در مدتی که با هم بودیم در مورد کوهنوردی شهرهامون صحبت زیاد شد و پس از بازگشت
ما آنها تا رسیدن دوستانشان که از دیواره صعود می کردند در قله ماندند بعد از صرف نهار ساعت
سه بعد از ظهر سراب اسکان بودیم





و حضور دو کوهنورد برجسته شهرمان آقایان علی علیمحمدی و
کریم نادعلیان را در این صعود به جامعه کوهنوردی تبریک می گوئیم

سختی مسیر ناامنی از نظر وجود راهزنان باز هم گروه های بسیاری از کوهنوردان را در اواخر زمستان
واوایل بهار و تا زمانی که گرمای مناطق گرمسیری ازاواسط اردیبهشت فرا نرسیده را به سمت خود
فرا می خواند
دوستانی که مایل به دیدار آبشار هستند باید با قطار عادی تهران اهواز که در ایستگاه تله زنگ دو
ایستگاه مانده به اندیمشک توقف دارد پیاده شده شب را در ایستگاه بمانند و فردا صبح زود از روی پل
بزرگ ورودی قطار به ایستگاه عبور کرده و از انتهای پل به طرف راست کنار رودخانه دز به طرف آبشار
حرکت کنندمسیر از کنار رودخانه وروبروی ایستگاه ابتدا جنوب و سپس بطرف شرق از دامنه کوه ادامه
می یابد تاجائیکه کم کم جاده از رودخانه فاصله می گیرد و متمایل به چپ ادامه می یابد با عبور از
تپه های مقابل که گورستانی روی آن واقع است رودی کوچکتر با آب زلال که از جانب آبشار سرازیر است
پدیدار می شود روستای شوی و امامزاده ان از دور پیداست روبروی امامزاده از پلی که روستائیان ساخته
اند عبورکرده مسیر را بطرف آبشار ادامه می دهیم ادامه مسیر از کنار جوی آبی است که جدولی
سیمانی دارد و با آن باید از گذر گاهی در کنار صخره ها عبور کرد و بعد از آن وارد دره ای صخره ای می
شویم که بعضی قسمتها هم پر شیبند وهم بر اثر تردد زیاد صاف لغزنده اند و سیم بکسل برای حمایت
در مسیر نصب شده با عبور از آنها پس از مقداری راهپیمائی آبشار پدیدار می شود که زیبایی آن تمام
خستگی راه را فرو می نشاند از ایستگاه تا آبشار حد اقل چهار ساعت پیاده روی لازم دارد








